قوله تعالى: و لقدْ خلقْناکمْ ثم صورْناکمْ الایة خداوند حکیم، جبار نام دار عظیم، کردگار رهى دار علیم، جل جلاله و عظم شأنه، منت مى‏نهد بر فرزند آدم، و نیک خدایى و نیک عهدى خود در یاد ایشان مى‏دهد. میگوید: شما را من آفریدم، و چهرههاى زیباتان من نگاشتم. قد و بالاتان من کشیدم. دو چشم بینا و دو گوش شنوا و زبان گویاتان من دادم. و من آن خداوندم که از نیست هست کنم، وز نبود بود آرم، وز آغاز نوسازم. نگارنده رویها منم. آراینده همه نیکوئیها منم. جفت سازنده هر چیز با یار منم.


کننده هر هست چنان که سزاوار منم. آسمان و زمین و جمادات آفریدم اظهار قدرت را، ملائکه و شیاطین و جن آفریدم اظهار هیبت را. آدم و آدمیان را آفریدم اظهار مغفرت و رحمت را. هفتصد هزار سال جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و کروبیان و حافین و صافین گرد کعبه جبروت طواف کردند، و سبوح قدوس گفتند. هرگز بنام ودودى و مهربانى و دوستى ما راه نبردند، و خود نشناختند. هرگز زهره نداشتند که دعوى دوستى ما کنند، ما خود دعوى دوستى خاکیان کردیم که: نحن اولیاءکم، یحبهم. چندین نام خود از دوستى و مهربانى بر ایشان مشتق کردیم که: هو الغفور الودود الروف الرحیم. فریشتگان را همه قهارى و جبارى نمودیم، در حجب هیبتشان بداشتیم. خاکیان را همه رءوفى و رحیمى نمودیم، بر بساط انبساطشان بداشتیم. در میان فریشتگان جبرئیل مقدم و محترم بود، و بتخاصیص قربت مخصوص بود، و نامش خادم الرحمن بود. پیوسته بر بساط عدل بنعت هیبت ایستاده بود. هرگز بساط فضل و انبساط ندیده بود. تا آدم صفى (ع) نیامد فراق و وصال و رد و قبول نبود. حدیث دل و دلارام و دوستى نبود. این عجائب و ذخائر همه در جریده عشق است، و جز دل آدم صدف در عشق نبود. دیگران همه از راه خلق آمدند. او از راه عشق آمد: یحبهمْ و یحبونه. از آدم تسبیح و تقدیس بیش نبود. کار ایشان یک رنگ بود. عجائب خدمت و آداب صحبت و ذخائر مودت و لطائف محبت بآدم پیدا گشت، که بوقلمون تقدیر بود.


این رسم قلندرى و آئین قمار


در شهر تو آوردى اى زیبا یار!

ثم قلْنا للْملائکة اسْجدوا لآدم فریشتگان را فرمودند که آدم را سجود کنید. سرش آنست که فریشتگان بچشم تعظیم در آن عبادت بى‏فترت خود مى‏نگرستند، و تسبیح و تقدیس خویش را وزنى تمام مینهادند، و لهذا قالوا: و نحْن نسبح بحمْدک و نقدس لک.


جلال احدیت و جناب جبروت عزت استغناء لم یزل با ایشان نمود از طاعت همه مطیعان و عبادت همه آسمانیان، گفت: روید، و آدم را سجود کنید، و آن سجود خود را بحضرت عزت ما بس وزنى منهید. هنوز رقم وجود بر موجودات نکشیده بودیم، که جمال ما شاهد جلال ما بود ما خود بخود خود را بسنده بودیم. امروز که خلق آفریدیم، همان عزیزیم که بودیم. از ایمان و طاعت حدثان جلال لم یزل را پیوندى مى‏درنباید:


و لوجهها من وجهها قمر


و لعینها من عینها کحل.

لطیفه دیگر شنو از اسرار و لقدْ خلقْناکمْ ثم صورْناکمْ ثم قلْنا للْملائکة اسْجدوا لآدم‏: آدمى جسم است و جان، و آنچه ورا جسم و جان است، از آن عبارت نتوان:


مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا


قدم زین هر دو بیرون نه، مه اینجا باش و مه آنجا

جسم را گفت: و لقدْ خلقْناکمْ. جان را گفت: ثم صورْناکمْ. همانست که جاى دیگر گفت: و لقدْ خلقْنا الْإنْسان منْ سلالة منْ طین. باز گفت: ثم أنْشأْناه خلْقا آخر. و بدان که این خانهاى خلائق از هفتاد هزار پرده برآورده‏اند، پرده‏هاى نور و ظلمت، و خبر بدان ناطق است: «ان لله تعالى سبعین الف حجاب من نور و ظلمة». هر چه نور است، تخم کلمه طیبه است، و هر چه ظلمت تخم کلمه خبیثه، و آن گه همه بخاک بپوشیده، و خاک پرده همه گشته. گویى درین جمله خزینه اسرار کیست؟ و آن در مکنون تعبیه دربار کیست؟


با هر جانى بغمزه رازى دارى


بر شارع هر دلى جوازى دارى!

در دور آدم صفى آفتاب عزت دین از برج شرف خود بتافت. هر کسى بنقد خویش بینا شد. آدم محک بود، «و عصى‏ آدم» سیاهى محک بود، هر کسى نقد خویش بر محک زد، تا نقدهاشان بیان افتاد که چیست. ملا اعلى بنقد پندار و نحْن نسبح بحمْدک بینا شدند.


ابلیس مهجور بنقد «أنا خیْر» بینا شد. آنجا خارى بود محقق، و گلى بود مزور، گل بکند و بینداخت، و خار بماند در دیده پنداشت:


گلها که من از باغ وصالت چیدم


درها که من از نوش لبت دزدیدم

آن گل همه خار گشت در جان رهى


وان در همه از دیده فرو باریدم‏

آن مهجور مطرود هفتصد هزار سال مهمان پندار بود. با خود درست کرده که در معدن او زر است، و خود کبریت احمر است! چون نقد خویش بر محک صفوت آدم زد، نقدش قلب آمد. در معدن خود نفط و قیر دید، و بجاى زر سبج سیاه دید:


در دیده رهى ز تو خیالى بنگاشت


بر دیدن آن خیال عمرى بگذاشت

چون طلعت خورشید عیان سر برداشت


در دیده هوس بماند و در سر پنداشت

گفته‏اند که: ابلیس به پنج چیز مستوجب لعنت و مهجور درگاه بى‏نیازى شد، و آدم بعکس آن به پنج چیز کرامت حق یافت و نور هدى و قبول توبه. یکى از آن آنست که ابلیس «لم یقر بالذنب»، بگناه خویش معترف نشد. کبر وى او را فرا اعتراف نگذاشت، و آدم بصفت عجز باز آمد، و بگناه خویش مقر آمد. دیگر «لم یندم علیه»، ابلیس از کرده پشیمان نگشت، و عذر نخواست، و آدم از کرده خود پشیمان شد، و عذر خواست، و تضرع کرد. سوم «لم یلم نفسه»، ابلیس در آن نافرمانى با خود نیفتاد، و ملامت نفس خود نکرد، و آدم روى با خود کرد، و خود را در آن ذلت ملامت کرد. چهارم «لم یرى التوبة على نفسه واجبا». ابلیس توبه بر خود واجب ندید. از آن عذر نخواست، و تضرع نکرد، و آدم دانست که توبه کلید سعادتست، و شفیع مغفرت، بر خود واجب دید، بشتافت، و تا روى قبول ندید باز نگردید. پنجم آنست که: «قنط من رحمة الله»، از رحمت خدا نومید شد ابلیس. ندانست آن بدبخت که نومیدى از لئیمان باشد، و رب العزة لئیم نیست، و چنان که نومیدى نیست، ایمنى هم نیست، که ایمنى از عاجزان باشد، و الله عاجز نیست. پس چون نومید شد آن شقى در توبه بوى فرو بسته شد، و آدم نومید نگشت. دل در رحمت و مغفرت بست. بر درگاه بى نیازى میزارید و مى‏نالید، تا برحمت و مغفرت رسید.


پیر طریقت گفت: میدان راه دوستى افراد است. آشمنده شراب دوستى از دیدار بر میعاد است. برسد هر که صادق روى به آنچه مراد است.